|
آخرت |
|
این دنیای زیبا |
سلام بچه ها میدونین امروز چه اتفاقی برام افتاد امروز پنج شنبه ۲ اسفند ۸۶هست من ودوستم اقبال با هم بیرون بودیم به هر حال مثل همیشه بیرون توی شهر دور میزدیم به این بخند به اون بخند و...اینو ببین از دست نره و حرف هایی که مفتشم گرونن البته حرف های خوب هم بود اما در کل وقتی میخواستم بیام خونه توی ماشین که بودم از رادیو دعای کمیل رو شنیدم بخدا چنان در درونم موجی از احساساتی بود که خودمم نمیدونم چم شده بود یه جورایی ترسیدم از اخرت و البته اون دعا بهم ارامش داد اما من چرا نباید توی این مراسم دعا باشم دعایی که فقط برای چند دقیقه من رو به عشقی بالاتر وارامشی ابدی برای لحظاتی دچار کرد بخدا این دعا یعنی ارامش یعنی زندگی با امید بّه خدا... میدونین من در درونم غوغایی از مبارزه وتنش هست یه حس خوب و یه حس بد که همیشه با هم مبارزه میکنن کاش فقط به حرفام عمل کنم وحس خوب پیروز بشه... ,و میخوام تویی که الان اینو میخونی همیشه امیدت به خدا باشه و همیشه توی زندگی امیدوار باشی این بفهمی این دنیا زود میگذره...
خدایا هر وقت کار بدی کردم بلافاصله چوبش رو خوردم با اینکه میدونم مقصر خودمم اما باز ...ادامه در ادامه مطلب... ادامه مطلب...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط محمد |