|
آخرت |
|
این دنیای زیبا |
به نامش
کاش هرگز عاشق نمیشدم خدایا سلام... به خودت قسم كه خيلي شرمندتم.آخه اين كه رسمش نبود.هر چي خوبي كردي به جاش من به تو ظلم كردم.«ظلمت نفسي» به نامش آقا سلام هر چي گفتم زدم زيرش.مگه نه؟ هر چي خوبي كردي(راهم دادي.بيرونم نكردي...)من بدي كردم مگه نه؟فقط آقا مي خوام بگم: آقا خودم ميدونم دل تو رو شكستم:::نون و نمك رو خوردم نمكدونو شكستم آقا فقط يه چيزي:شما كه قرب داري شما كه دستت مياد منت رو بر من تموم كن.يه كاري كن-نميدونم توفيق بده،كمكم كن-گناه نكنم.خودت ميدوني آقا جون.همون موقع يادم افتاد كه هيچ چيز جز عمل خود من ،من رو از شما دور نميكنه.چه قدر من بدم.چه قدر گنه كارم. آقا جون.اين جون نا قابلم فداي خاك پاي نوكراي عزيزت،فقط بهم بگو كه اين همه بدي كه كردم مي بخشي.بگو اين قدرا هم ازت دور نيستم.جون مادرت... يك دعا:خدا يا ما را شامل دعاي خير مقربانت قرار بده.الهي آمين
خودت ميدوني.اصلا لازم نبود بهت بگم چون ميدونستي.اگه هم ميگم به خاطر اينه كه يه كم دلم سبك بشه.اين جا يه جور ديگس.روز اولي كه اومدم اينجا هدفم همين بود كه هرچي حرف توي دلمه تا اونجايي كه ممكن باشه برات بنويسم.
همه چيز رو ميدوني.ميدوني چه غلطايي كردم.خيلي زياده مگه نه.خيلي بزرگه مگه نه.ولي فقط اينو ميدونم كه از رحمت واسعه ي تو خيلي خيلي كمتره.اصلا نسبتشون از قطره و دريا هم... .نمي دونم.يه جورايي مضطربم.خيلي سخته.فكر كنم قبلا هم گفتم.خيلي سخته با يكي حرف بزني كه از همه چيز چه اون چيزايي كه اتفاق افتاده و ميفته و چه از تك تك حرفات خبر داره.فقط مي تونم اجمالا بگم كه شرمندتم.تو رو خودت ببخشم... .
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط محمد |